تبليغاتX
عشق
بوي عشق
 
سه شنبه چهارم مهر 1385

خدایا!

به من کمک کن،

به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم،

خدایا!

به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش

بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم.

خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و

شیرین ترین دعاگر باشم.

خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع

 آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ،آواز عشق را در

گوشش سر دهم ،

خدایا ! بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق

بگذارد و پذیرا شود

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 21:19 توسط حسين |

دل شکستهيه روزِ سردِ پائيزي ، كه باز از غصه لبريزي
مي ياي با كوله بارِ غم ، چه اشكا كه نمي ريزي
برام با گريه مي خوني ، پشيموني ، پشيموني
دلم مي ريزه از حرفات ، تو چشمات ميشه زندوني
شايد جاروي پلك تو ، با اشكات شونه شه بازم
بپيچه عطر ِ احساست ، دلم ديوونه شه بازم
ديگه طاقت نمي ياره ، دل كوچیک داغونم
اگه برگردي از قهرت ، تورو مي بخشه ، مي دونم
خيالي جز تو با من نيست ، بيا قهرارو پرپر كن
دلم از سنگ و آهن نيست ، تورو بخشيده باور كن
خيالي جز تو با من نيست ، بيا قهرارو پرپر كن
دلم از سنگ و آهن نيست ، تورو بخشيده باور كن
ديگه طاقت نمي ياره ، دل كوچيك داغونم
اگه برگردي از قهرت ، تورو مي بخشه ، مي دونم، می دونم
يه روزِ سردِ پائيزي ، كه باز از غصه لبريزي
مي ياي با كوله بارِ غم ، چه اشكا كه نمي ريزي
خيالي جز تو با من نيست ، بيا قهرارو پرپر كن

اينو هم تقديم ميکنم به اوني که....!؟
اي علت قشنگي رويا و خواب من
تنها دليل گل شدن اظطراب من
اي راه حل ساده ي جبران تشنگي
فواره ي نگاه قشنگ تو اب من
رفتي سفر چقد ساده دل اسمان شکست
در عکس مهربان تو درکنج قاب من
باران چقدر حرف تورا گوش ميکند
مي بارد انقدر که نيايي به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هيچ کم نکرد
از اوج دل نداد تو يا عذاب من
اما دل شکسته ي من باز هم نوشت
صد افرين به چشم تو وانتخاب من


دلم از سنگ و آهن نيست ، تورو بخشيده باور كن
شايد جاروي پلك تو ، با اشكات شونه شه بازم
بپيچه عطر ِ احساست ، دلم ديوونه شه بازم
ديگه طاقت نمي ياره ، دل كوچيك داغونم
اگه برگردي از قهرت ، تورو مي بخشه ، مي دونم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 19:7 توسط حسين |

 

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

 

عشق شادي است عشق آزادي است ...... عشق آغاز زآدمي زاد است .......عشق آتش به سينه داشتن است ...... دم همت بر او گماشتن است ....... عشق شوري زخود فزاينده است ...... زايشي كهكشان زاينده است....... زنده است آنكه عشق مي ورزد ......... دل وجانش به عشق مي آرزد

----------------------------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------------------------

برای دیدن تو آواره ترینم

دوست داشتنی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:34 توسط حسين |

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطرات‌ ات را بیاور تا بگویم کیستم


سیلی ِ هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره‌ام، هر قدر بی‌مهری کنی می‌ایستم

 



تا نگویی اشک‌های شمع ازکم‌طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می‌شود

گفتم خيال وصلت. گفتا به خواب بيني

گفتم مثال رويت گفتا در اب بيني

گفتم به خواب ديدن زلفت چگونه باشد؟

گفتا كه خويشتن را در پيچ و تاب بيني

گفتم رخ تو بينم گفتا زهي تصور

گفتم به خواب جانا گفتابه خواب بيني

گفتم كه زلف رويت بنماي تا ببينم

گفتا كه در چنين شب چون افتاب بيني؟

گفتم خراب گشتم در دور چشم مستت

گفتا كه هرچه بينيمست خراب بيني

گفتم لب تو ديدم،صد جان ،بهاست اورا

گفتا مصبري تودر لعل ناب بيني

گفتمكه روز شب شدز تار مويت

گفتا نگر به رويم تا ماهتاب بيني

سلمان ساوجي

سلام
تو مثل راز پاييزي ومن رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم
تو مثل شمعداني ها پراز رازي وزيبايي
ومن در پيش چشمان تو مشتي خاک گلدانم
تودريايي تريني.ابي وارام و بي پايان
ومن موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل اسماني مهربان وابي و شفاف
ومن در ارزوي قطره هاي پاک بارانم
نمي دانم چه بايد کرد با اين روح اشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها وساکت و سرشار
ومن تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تومثل مرز احساسي قشنگ و دور و نا معلوم
ومن در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تومثل مرهمي بربال بي جان کبوترها
ومن هم يک کبوتر تشنه ي باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يک شاخه نيلوفر به دست ابيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهايي که يک شب باد ويران کرد
و من خواب تو را ميبينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه مي گيرد
ومن مرغي که از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو ميايي و من گل مي دهم در سايه ي چشمت
وبعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه ي اشکي که از يک ابر ميبارد
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه ي مهتاب و مرغان سفر کرده
و شايد يک مه کمرنگ از شعري که مي خوانم
تمام ارزوهايم زماني سبز مي گردد
که يک شب بگويي.دوستم داري تو.ميدانم
غروب اخر شعرم پر از ارامش درياست
و من امشب قسم خوردم تورا هرگز نرنجانم

 

 


بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ ِ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می‌زیستم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:24 توسط حسين |

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 17:48 توسط حسين |