تبليغاتX
عشق
بوي عشق

از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطرات‌ ات را بیاور تا بگویم کیستم


سیلی ِ هم‌صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره‌ام، هر قدر بی‌مهری کنی می‌ایستم

 



تا نگویی اشک‌های شمع ازکم‌طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می‌شود

گفتم خيال وصلت. گفتا به خواب بيني

گفتم مثال رويت گفتا در اب بيني

گفتم به خواب ديدن زلفت چگونه باشد؟

گفتا كه خويشتن را در پيچ و تاب بيني

گفتم رخ تو بينم گفتا زهي تصور

گفتم به خواب جانا گفتابه خواب بيني

گفتم كه زلف رويت بنماي تا ببينم

گفتا كه در چنين شب چون افتاب بيني؟

گفتم خراب گشتم در دور چشم مستت

گفتا كه هرچه بينيمست خراب بيني

گفتم لب تو ديدم،صد جان ،بهاست اورا

گفتا مصبري تودر لعل ناب بيني

گفتمكه روز شب شدز تار مويت

گفتا نگر به رويم تا ماهتاب بيني

سلمان ساوجي

سلام
تو مثل راز پاييزي ومن رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم
تو مثل شمعداني ها پراز رازي وزيبايي
ومن در پيش چشمان تو مشتي خاک گلدانم
تودريايي تريني.ابي وارام و بي پايان
ومن موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل اسماني مهربان وابي و شفاف
ومن در ارزوي قطره هاي پاک بارانم
نمي دانم چه بايد کرد با اين روح اشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها وساکت و سرشار
ومن تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تومثل مرز احساسي قشنگ و دور و نا معلوم
ومن در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تومثل مرهمي بربال بي جان کبوترها
ومن هم يک کبوتر تشنه ي باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يک شاخه نيلوفر به دست ابيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهايي که يک شب باد ويران کرد
و من خواب تو را ميبينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه مي گيرد
ومن مرغي که از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو ميايي و من گل مي دهم در سايه ي چشمت
وبعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه ي اشکي که از يک ابر ميبارد
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه ي مهتاب و مرغان سفر کرده
و شايد يک مه کمرنگ از شعري که مي خوانم
تمام ارزوهايم زماني سبز مي گردد
که يک شب بگويي.دوستم داري تو.ميدانم
غروب اخر شعرم پر از ارامش درياست
و من امشب قسم خوردم تورا هرگز نرنجانم

 

 


بی‌سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم

زندگی در برزخ ِ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می‌زیستم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:24 توسط حسين |